DrVerdenejad

DrVerdenejad

DrVerdenejad

DrVerdenejad

دل نوشته ها

آه … 

آه چه سوز پردردي در دلهاي آشناست 
دلهاي تنهايي كه گرفتار تند باد آه شبانگاهان هستند
آيا دردهاي دل انسان ها مشترك است ؟ 
نه ،‌نه چنين نيست ، 
برخي دوستي ها كمرنگ و برخي كاغذها مچاله اند
آهي كه از سينة پردرد و دل عاشق برآيد ، رنگ تنهايي است
آهي برآمده از عشق و دوستي 
آهي براي جاماندن در پس ديوارهاي بلند 
و نگاهي جست و چوگر در پس 
پرواز غروب … 
آه گرم سينه سوز ، دروراي چراهاي بي شمار… 
خدايا چرا آه را آفريدي ؟ 
اما اگر آه نبود چگونه سوزش 
تنهايي را بر سينة ديوارتاريخ 
حك مي كرديم ؟ 
آه بايد باشد تا انسانها فراموشكار نشوند


چرا نسازيم ؟ 

جهان زيبايي هاي فراواني دارد 
چگونه است كه چهره برخي نازيبا و نارواست ؟ 
چرا هرازگاهي همديگر را به اتهام 
و 
جرم ناكرده به مسلخ مي كشيم ؟ 
ما را چه شده است كه به « سفر اتهام » 
و « كاروان غيبت » تن داده ايم ؟ 
آيا زيبايي درختان بيد مجنون و 
عطر روح افزاي سبزه ها ما را قانع نمي كند ؟ 
چرا بدنبال رديف كردن متهمان بي گناه 
در صف تاريخ هستيم ؟ 
آيا قدر ناشناسي نيست كه 
بهشت موعود را به سوي آتش موجود 
ترك كنيم ؟ 
بيائيد دركنار جويبار هاي بجا ماندة تاريخ 
و از پس چينه هاي نيمه فروريخته ، قصرهاي 
دوستي و گنجه هاي مهرباني رابر ديوارة 
اين قصرها بسازيم
باور كنيد اگر بسازيم خسته نخواهيم شد 
بيائيد با هم بسازيم … 



خروش يوسف 

ديشب زليخا به خوابم آمد 
فريبا و دلربا بود 
او از جفاي عزيز مصر و تنهايي 
يوسف روايت ها داشت
زليخا از سفر تاريخ ،تيشة فرهاد ، 
آوارگي مجنون ،بي گناهي رمئو و 
تنهايي منصور برقامت دار تاريخ 
قصه ها داشت
قصه هاي پرغصة زليخا دلم را شكست 
چرا به ناله هاي زليخا در كوچه هاي تاريك تاريخ عادت كرده ايم ؟ 
آيا از نفرين زليخا و خروش يوسف نمي هراسيم ؟ 
بيادآوريم كه درخشكسالي اين قرن بي باور ، 
فقط ، 
ميزان يوسف ، 
شاهين برابري فرداي ماست
نگذاريم نفرين زليخا ، خشم يوسف را 
نصيب ما سازد

دستان لزراني دارم ، بسان شاخه هاي بيد مجنون 
در جنون بادهاي عصر پائيز
چه دستان بي پناهي دارم 
و 
زوزه بادهاي پائيزي چه ترسناك اند
نكند من در ايــن ميانه تنهايم ؟ 
نميدانم ،‌ 
اما جسوري باور تنهايي را ندارم
من اصلاً اهل تاريكي و شب نيستم ، 
تنها، از ابهام آن شادم 
و اينكه شب مرا از جاده هاي شلوغ تزوير رها مي سازد
پس تا سحر مي مانم ، 
شايد نشانه يك طلوع شگفت ، خستگي 
را از لابلاي انگشتان خسته ام بدست اين باد بي رحم بسپارد
آنگاه نسيم ، سر شاخه هاي انگشتانم را نوازش خواهد داد 
و 
زندگي 
تكرار خواهد شد
تكرار



عید است
مردمان عيد است ، عيد 
آن دورها… 
مردي غريب در پشت ديوار شهر دور 
آرام ، جان ميدهد 
سدي است بلند و سخت 
ديوار ميان او و ديگران 
شايد هواي تازه در آن سوي باغهاست 
اما چه سود كه ديوار شهر ما 
سدي است بلند ميان باغ و او 
نفرين براين فاصله ،‌ديوارها ....... 



نيمه شب 

درايـــــن كوره راه تنگ و تاريك نمي دانم چگونه 
بدنبال خوشبختي باشم ؟ ديگر با اين چاروقهاي خواب آلود 
قادر نيستم ، افق خوشبختي را جست و جو كنم . سالهاست 
آهي جانکاه سينه ام را مي فشارد و در حسرت قدمهـــاي 
محكم و بي هراس كوچه باغهاي افسرده را با صفي از درختان 
خسته مي پويم
چرا ديگر چشمان مردم در ديدن زندگي برق شادي 
ندارد ؟ 
آيا لب ها به حرفهاي زيبا بدرودگفته اند ؟ 
پس چه كسي جاده نوراني فردا را به من نشان خواهد داد ؟ 
ديگر غزلهـــــاي حافظ هم خستگي را از چشمان من 
نمي گيرد و آغوش گرم ديوان خواجه هم احساس خوش فردا 
را به من نميدهد
كاش مي توانستم كه بي حوصلگي آينه ها را درمان كنم 
و قصه پر غصه بي كسي را با غبار آينه ها پاك نمايم
اما افســوس كه غبارهاي قديمي ماندگاراند و پيكــــــر ابرهــــــاي 
آسمان هم بي بركت شده اند
باران كمتر مي بارد و ناودانهاي پير هم در حسرت باران ، 
نشيمنگاه كبوتران شده اند ، 
شايد روزي اين كبوترها قصه مرا باز گو كنند



دوش 

ديشب خواب آسمان را ديدم 
او مي گفت كه چون من تنهاست
شايد هم از بي نهايت بودن خسته بود
يا از پر ستارگي ، 
آسمان مي گفت ، انسان فقط يكبار گفته مي شود ، 
درست مثل مرگ كه فقط يكبار مي آيد
آسمان مي گفت : او هم خواب ندارد 
گفتم چرا ؟ 
گفت
در انتظار معجزه اي است تا در وراي همهمه و دود و درد و آه ، 
تكه يي آفتاب به زمينی ها هديه كند
راست مي گفت ، زميني ها در انتظار هديه يي هستند ، 
يك هدية گرم ، درست مثل آفتاب



غربت ! 

نمي دانم چرا غربت دلتنگم مي كند ؟ 
شايدتن پوش تفتيده ام بوي وطن را به انتظار مي كشد
نسيم هيچ لبخندي خرمن اندوهم را نوازش نمي كند ، 
سايبان ها مرده اند و من نمي توانم دمي بياسايم
در اين غربت بي باور هيچ چيز نمي رويد 
دلم براي سبزه هاي خيس و لاله هاي سرخ تنگ شده است 
زنجيره القاب ، در قفس تنگ روزگار 
آزارم مي دهد 
بهاي اين احترام چيست؟ 
خدايا ! مي شود كه در ميان سكوت غربت 
صدايي ظهور كند ؟ 
من مرداب غربت را دوست ندارم ، 
اينجا مرا به ياد تشنگي كوير مي برد 
اينجا بي صدا ، دور و بي عاطفه است
من در دايرة بستة تنهايي و غربت ، 
آسمان بخشنده را انتظار مي كشم
اما چرا همة دايره ها بسته است ؟ 
پس كي بايد گام در راه بگذارم ؟ دلم بي قرار است 
و 
چشمانم نگران ،گويي پاي رفتن هم ندارم 
بايد پرواز كنم ،‌خود را بدست باد بسپارم ، 
با آسمان نجوا كنم و بال بگشايم
اما مقصد كجاست ؟ دايره كه مقصد ندارد، 
همه جا، اينجاست ،اينجا همه جاست ..... 
همه كس ، غريب و همه جا غربت است 
من بي قرار چه هستم ؟ 
‌بي قرار حرفهاي ناگفته ام و شعرهاي ناسروده
نه ،‌نه ،‌دغدغه‌ترانه هاي ناخوانده را دارم ، 
اصلاً 
خودم را نمي فهمم ، شايد به آخر رسيده ام
اما راه بي مقصد كه آخر ندارد، 
آخر غربت همين جاست 
همين جا …! 


آنجا كجاست ؟ 

آنجا كجاست كه دلهاي پرطپش 
هر روز و شب ، ياد به آنجا همي برند ؟ 
آنجا كجاست كه مرغان شهر عشق 
هر بام و شام بدان سوي پر مي كشند ؟ 
آنجا كجاست كه نفس هاي صبح عشق 
بر ژاله هاي سپيدش آه جگر سوز مي كشند ؟ 
آنجا كجاست كه ديوانگان راه عشق 
رهپوي خاك آشناي آن ديار مي شوند ؟ 
آنجا كجاست ؟ كه مهتاب را به خشم 
تا درگه فرعون به قربانگاه مي برند ؟ 
آنجا كجاست كه از داغ ذوق عشق 
فرهاد و وامق و قيس و تمامشان … 
فرياد عشق، 
عشق ، عشق 
سر مي كشند 
آنجا كجاست ؟ 
همين جاست ، 
مثل عشق
كز داغ عشق ، 
به عشاق باز هم ، از هرم عشق 
تحقة معشوق مي دهند




بازهم مي روي ؟ 

اينك تو مي روي و اوج سركش انتظارها مي رسند … 
من غمگنانه لايه هاي زلال شهر را 
در ساية سپيد ابرها به تماشا مي برم … 
آن لحظه هاي شادمانه به پايان مي رسند 
تلخاي سخت جدايي رسيده است .... 
من بي پناه مي شوم ، 
تنها و دلگرفته ، 
گويي نفس هاي سخت شهر 
بر شانه هاي مست من ، 
شعر سياه جدايي كشيده اند
كو خنده هاي پر از مهر و دلكشي ؟ 
كو لحظه هاي شادمانة ما دركنار هم ؟ 
تا در پس خاطره ها دفن تر شوند.... 
وه خسته ام ، 
چه خزاني است ، سرد و سخت ، 
باد خزان همه چيز را به يغما برده است ، 
بادي است سردو سخت … 
..... و تو با باد رفته اي ، 

تخت فيروزه‌اي 

در شبهاي سرد زمستان اين ديار 
فانوس خيال من 
سرگشته و بي‌مدعا 
چادر كبود شبهاي شهر بي‌كسي را 
فرياد مي‌كند 
فرياد شب ، 
تاق نيلوفري فردا را طلب‌ دارد 
تا بر فراز تخت فيروزه ، 
چتری به قامت خرمن زند 
افسوس كه با داس سرد اين ديار 
خرمن ، خرمن 
دوستي است كه به قربانگاه مي‌رود 
اما چه باك ، 
دوستي، ريشه‌اي پر جوانه است ..... 
فردا،باز هم بر سر يك كوي دور دور .... 
يك شاخة سپيد ، 
با ياد ياس ، 
سر از زمين سرد به در مي‌كند، 
شبي ... 
در صبح آن شب تنهايي و غريب 
چتري دگر بر سر اين شاخه مي‌زند 
تا بر فراز تخت علف‌هاي بي‌كسي 
دوستي ، 
تا انتها بماند 
...... و فرياد سر كند


شب های « شن جن » * 

آه ازاین قامت رعنای شب 
که مهربان وبخشنده، 
پیکررسوای مرا 
در" قاب خواب "، تا سحرمی پوشاند 
این مه روی سیه جامه 
شوق خواب را درچشمان خسته می نشاند 
اما، 
وای اگربه جای چشم 
دلی خسته باشد
***** 
آنگاه شب با دل خسته به سیتز می نشیند 
و ........ 
کاروان درد هرگز به خانه سحرنمی رسد 
قصه ها گفته می شود 
هزارویک شب
بازهم بیشتر 
یک شب وهزار .......... 
اما قصه ای به پایان نمی رسد 
رهوارشب خیز، 
می سراید، می خواند، می گرید ومی تازد 
اما...... 
گویی افق دورتروبازهم دورترمی شود 
این شب به پایان نمی رسد
******** 
تا بازهم، مهربان دلی 
ازداس سبزماه ، 
خورشید را به خیمه شب وام نو دهد 
آنگاه ..... 
بازهم خنده می رسد 
گویی سحرمی شود
بخشنده ومهربان، 
با شوق مهر 
صبحی سپید .... 
تا همه جا بازسرمی کشد 
زیبا وخوش نوا...... 
پس، 
شب به پایان می رسد و ....... 
بازهم صبح می شود
* شن جن، شهری است در جنوب چین 


اينجا چه مي كنم؟ 

اينجا چه مي كنم؟ 
آيا بدنبال خود هستم؟ 
نميدانم
من كجايم؟ 
اين دورها، شايد بدنبال چيزي هستم 
ترازوي درك من 
در ميان ا فسون ها، افسوس ها و افسانه ها 
شاهين سرگرداني دارد
درد وداغهاي كهنة من، بازهم سربازكرده اند 
احساس پرافشاني مي كنم، 
شايد قصه ای نو آغاز شده است، 
هواي تازه اي در سردارم
بازهم در كنار اقيانوس، 
آرام، صداي رودهاي رونده را احساس مي كنم 
شايد اينجا “وطن” من است
وطني نو با ديوارهايي بلند 
راستي، وطن كجاست؟ 
آنجايي كه بدنيا آمده ام؟ 
آنجايي كه هستم؟ 
يا ........................ 
آنجايي كه عاشقانه دفن خواهم شد؟ …. 


منطق هجران 

امشب به تنهايي، 
پوست خيس شهر را در تازيانه مداوم باران معنا مي كنم
انگار، نرمي زمين را درك نمي كنم و خشونت را در پياده روهاي پكن باور دارم
شايد در اين غروب دور،‌ آميزش درختان بيد مجنون را با غروب شهر 
به آرامي مي گريم
تازه طعم شيفتگي و پريشاني را در غوغاي دگرگوني ها پيدا كرده ام 
نه، 
هنوز با منطق هجران سازگار نشده ام
شب سختي است،‌ 
غم غربت تمام سطح دلم را گرفته است
روح بي قرار من، 
فرياد يك هجران و عزيمت دير بازگشت را دارد
بايد شب را در ميان مشتان خود بفشارم تا پگاه را حس كنم




وسعت تمامي تجربه هايم 

من هيچگاه با وسعت تمامي تجربه هايم 
خراش روي صورت احساسم را فراموش نمي كنم
شيارهاي زندة اين غم 
سايه هاي تنهايي مرا در برگرفته است 
من، در پشت اين ديوار سنگي بلند 
بي كرانگي ويكرنگي را حسرت مي كشم 
نمي گويم كه اشياء پيرامون برايم نامرئي اند 
اما، گويي در پريشاني اين شهر،‌ مرا با مرگ مي آزمايند 
اين تجربة عجيبي است 
كه از بي قراري هم، بي قرارتر است…. 




دل من 

دلم به دوست داشتن بي عادت بود 
مهرمي ورزيد ، اما پرازعشق نبود 
دل من، گم گشته اي نداشت 
گاهي پراز شيريني شوق 
وزماني درحصار تلخي غصه گرفتار، 
اما رها بود
او كه بود؟ چگونه رهزني دلم را كرد؟ 
به عشق عادتم داد و همراهم شد ، 
نمي دانم ؛ بايد غارتگري باشد ، قهار
دلربايي چيره دست ، شمسی بي قرار 
كه در سكوت نقره اي من ، بانگ جرس به پا كرده است
گويي او را مي شناسم ، غريبه نيست
چشمان آشنايي دارد ، بي قرار است
گويي درانتظارش بودم
بايد همان « مسافر موعود دل من » باشد
آري ،‌آري هم اوست ، نفسهايش را مي شناسم
او را در پنجره دوستي و قاب عشق ديده ام
بايد به او دل ببندم ؟ 
چه مي گويم ؟ 
اوچتر من است كه زير سايه اش آرميده ام
او با من هميشه همراه بوده است ،پس چرا او را نديده ام ؟ 
نميدانم ، 
اما در انتظارش بودم 
من او را به خود هديه مي كنم
او بخشي از سرنوشت من است
مي خواهم با او نفس بكشم و به اوج رها برسم
آري ، من بي قرار او هستم
و او آشناي نا آشناي دل من است
با او خواهم رفت تا افقهاي دور، 
كوههاي بلند ، 
موجهاي بزرگ 
و 
دشت هاي سبز
او دردل من است و دل بستة‌ اويم 
او با من است و من با اويم 
با او مي روم تا همه جا 
او با من است در همه جا 
ديگر دلم تنها نيست ، 
گويي به مهرعادت كرده ام 
و دلي پر از دوستي دارم ، 
دوستي من و عشق او … 



کی می نویسم؟ 

یادم نمی آید آخرین باری که نوشته ام کی بوده است ؟ 
دیگر روایت ها بر صفحه خاطره ام رخ نمی کشند 
نکند از خودم رخت بر بسته ام ؟ 
اما نه، هنوز هم سودای نوشتن دارم ، 
شاید زنگ انشاء نشده است 
روزی این زنگ را می زنند 
و 
من باز هم می نویسم ....... 

ای شکوفه سر درختی 

در بهاری که تو آورده ای 
با گامهای بلندت 
لبخندت ، 
و.... 
آغوش رنگارنگ ات 
شکوفه های بهار را در نهانخانه دل حس می کنم
تو، بسان سر درختی تازه ای هستی 
که، 
بر شاخسار درختی با شکوه، به جلوه گری نشسته است 
و من برای این سر شاخه بلند 
دستانم را تا آنسوی زمین 
گشوده ام .... 
مرا با خود به بالای درختان بکشان 
که از زمین و ریشه ها خسته ام 
خسته ، ای شکوفه سر درختی بهار

به من بگو .... 

به من بگو، اینجا 
زیر این باران، 
باپای پیاده 
به پناه که آمده ای ؟ 
زیر این باران 
در پس این ابرهای نازنین 
مرا با پای پیاده 
به کجا می خوانی ؟ 
بیا و در طلوع فردا 
بر گیاه تنم 
گرم ورام و شوخ، 
اکسیر حیات و شیره زندگی ببار 
من تشنه ام، ای ساده روان 
از شوره زار ، از کویر، 
من خسته ام ...... 
ازداغ تازیانه ، ازاین اره های سرخ 
بر من ببار، که ساحل جانم تشنه شماست 
بر من ببار .................... 

بید مجنون 

بید مجنون، در سایه سار خود ، 
به سکوت، تسکینم می دهد 
شاید 
لرزش قلبم را 
درگردش آرام شاخه های بید 
و...... 
در دستان بی امان باد پروازدهم 
اما ....... 
دوری و بی باوری را چه می توان کرد؟ 
فقط انبوهی از خاطرات این دیار...... 
با شاخه های بید مجنون در باد شاد پرواز می کنند


ستاره ها 

دیشب درخواب دیدم که ستاره ها رفتند 
شاید هم مردند 
نکند می خواهد صبح شود ؟ 
اما، نه قرار است که شب دوباره باز گردند 
پس ستاره ها باز هم می آیند ، 
می آیند

باغ و پرنده ها 

کمی خسته ام ، 
به یاد شب های پریشانی و تنهایی افتاده ام 
شبی دراز، با قصه های کوتاه و خانه ای تاریک 
باید روزی ، صبح زود، پنجره ای به سوی باغ بگشایم 
صدای باغ و گنجشک ها را می شنوم......... 

بی حوصلگی 

راستی چرا دیگر دوستان را تاب نمی آورم ؟ 
نمی دانم شاید بی تاب شده ام 
یا اینکه 
دوستان کم شده اند ، 
اما نه ........... 
دوست، همیشه هست و نگاه گرم ، سرد نمی شود 
من بی حوصله شده ام ، 
بی حوصله

خاک بی دوست 

در این وطن ، کنجی قریب وبی فریب نمی شناسم 
هر چه هست، غربت است 
و خاک هم با من غریبه است 
نکند خاک وطن، دوستی به عمل نمی آورد ؟ 
خاک بی دوست ، خاکی تلخ است ، 
نیست ؟ 


خسته، خسته 

خسته ام خسته ترازآنکه تو اندازه کنی 
کهنه ام کهنه ترازآنکه توام تازه کنی 
برج وباروی دلم سربه زمین ساییده است 
خرد و ویرانه ترازآنکه تواش سازه کنی 
تار و پود قفس سینه چنان بگسسته است 
که نشاید به دوصد بست تو شیرازه کنی 
رمزورازی است غم بی کسی وبی یاری 
نه چنین است که این رازبه دروازه کنی 
شوروشوقی به سرافتاد و به تاراجم برد 
قصه ای ماند که در شهر تو آوازه کنی 
حق چنین نیست که با جوروجفا تا به جزا 
قامت مهر مرا با وجب اندازه کنی 
حق چنین است که باصلح وصفاتابه خدا 
قصه مهر و وفا، تازه تر و تازه کنی

برای مسافر .......

 

 

 

 

 

 

 

 

ای مسافر، 
تو کجایی که چنین بی تابم ؟ 
تو کجائی؟ 
که من از درد 
زپا افتادم ..... 
تو کجایی؟ 
به خدا کاسه صبرم جوشید ، 
بس که این زانوی پردرد 
به هر سوی دوید ..... 
من ندانم 
تو کجایی و کجا منزل توست ؟ 
یا .... 
کدامین قفس رنج و جفا حامل توست ؟ 
تو بیا ..... 
تو بیا ، تا که کنم هدیه به تو خون دلم 
توبیا، 
خسته ام ازگم شدن دسته گلم 
به خدا ، به خدا 
خون دل از چشمه چشمم جوشید 
بس که این سینه و دل 
آه شبانگاه کشید ..... 
ای سفر رفته ، مسیحای امید 
سینه چاک صدف صبح سپید 
خشک شد دیده ما در ره تو 
باز لبخند بزن 
منتظریم 
ای مه نو..... 
شهر ما، 
خسته شد از تنهایی ... 
ای مسیحای غریبی 
تو بگو می آیی، 
ای مسیحای غریبی 
تو بگو، می آیی .... 


من ز خاطر بردم 

من ز خاطر بردم 
همه آنچه مرا ویران کرد 
همه آنچه مرا آلوده 
به فضای خفه ء زندان کرد 
من زخاطر بردم 
که دلم از چه گرفت 
دل آفت زده از جور رفیقی 
که سراغی دگر از ما نگرفت 
من ز خاطر بردم 
که دگر دستانم خالی از سیب شدند 
در پی خشکی یک فصل بهار 
مملو از آفت و آسیب شدند 
من ز خاطر بردم 
مردمانی که به من بد کردند 
مردمانی که مرا در نفس باد خزان 
پشت دیوار جفا سد کردند 
من زخاطر بردم 
هر کسی را که به من راست نگفت 
هر کسی را که جفا پیشه و سرد 
دل تنهای مرا باز شکست 
من زخاطر بردم 
کمرم از چه خمید 
نفسم از چه برید 
سحرم از چه به آغوش سیاهی بگریخت 
من زخاطر بردم 
همه آنچه مرا ویران کرد 
همه آنچه مرا آلوده 
به فضای خفهء زندان کرد 


کاشکی .....

کاشکی ولوله عشق تو در کار نبود

دل سودا زده  من، به تو بیمار نبود

کاشکی خانه دل دور زغوغای تو بود

یا بدین عشق تب آلود، گرفتار نبود

کاشکی سنگدلی پیشه رندان هم بود

یا، بت سنگدل ما ، بت خمار نبود

کاشکی شعله این مهر روان سوز و غریب

سرکش و سرخ، بر این گنبد دوار نبود

کاشکی، سفره دل برسر هر برزن و کوی

این چنین، قسمت یاران خطاکار نبود

کاشکی عطر دل آویز سراپرده عشق

بهره بی خبران از کف بازار نبود

کاشکی جام شرربار وفاداری و عشق

چشمه آب حیات،  از سر پندار نبود

کاشکی رهزنی دل هوس یار نبود

یا اگر بود،  نصیب من عیار نبود....
 

اگر اینه ها بمانند 


شاید، شاید خودم را ببخشم 

و در سایه گلدسته ای دور

بر پیشانی عشقی رسوا

بوسه ای بزنم

و لبان تفتیده را به اب چشمه بسپارم

اما آب هم آرامم نمی کند .... 

بنا ندارم بر شور بختی خود مویه کنم

اما طعم زهرآلود بی یاوری را

بر بالای قامت تکیده ام حس می کنم

ای کاش هرگز داغ بی کسی را نمی دیدم

من فقط اینه ای دارم

که او هم به من گوش نمی کند

باشد،

آن را نمی شکنم

اگر اینه ها بمانند .... 

به گوش ها نیازی نیست

تا برایشان دلیلی ساز کنم

دلیلی که،

کمی هم حق با من است

 

مرداد و شهریور 1390

 نمی گذارند ...... 

آن سوی پنجره 
درخت ها می شکنند، 
فرو می ریزند، 
و افق 
خاکستری است، 
هوای گرفته ی شهر 
آلوده است 
تو را در میانه نمی بینم، 
من کور می شوم 
از ندیدن تو 
ندیدن را 
همچو ندانستن 
تابم نیست 
باورکن، 
من کر می شوم 
از نشنیدن تو 
گنجشک ها نمی گذارند 
تمام کنم حرفم را 
دلم از جای کنده می شود 
و 
آن سوی پنجره 
درخت ها فرو می ریزند.... 

 

 

خدا هم گریه میکند 

سلام مي دهم فضاي خانه خيالي را 
كسي نيست، 
اما خدا هست 
آب نيست، 
اما سراب هست 
بي تو اینجا چه می کنم؟ 
اینجا بی تو...... 
حالا كه تو نيستي، 
آب نيست 
و در خانه خيالي ام كسي منتظر نيست 
بيدار مي مانم در خيال 
خدا هم 
در اندوه خانه خيالي من 
بیدار، 
بامن گريه مي كند 


خدای کیهانی 
ای خدایان زمینی 
خدای کیهانی را درخواب دیدم 
می گفت
کنار خانه من خانه ای بگیر 
تابرایت قصه بگویم 
شبها، 
و شیر داغ بیاورم برایت 
سحرها، 
بی بهشت و جهنم 
و دور از حساب و کتاب، 
پرسیدم، 
پس، 
مردم چرا تو را می پرستند؟ 
گفت
آنها خود را می پرستند 
تو، 
همین نزدیکی ها 
کنار خانه من 
خانه ای بگیر 
تا مرا ببینی روزها و شب ها 
شاید در خلوت کوچکمان 
فردوسی بسازیم، راست 
و بهراسیم از جهنم دروغ 
راستی، 
راست می گفت این خدای کیهانی 
                                                                                 مرداد 1390 

ساحل غمدیده 
بس که این ساحل غمدیده 
به خود، 
جزر پی در پی دید 
خشک شد 
روز به روز 
سخت شد 
سال به سال 
و 
لب از لب نگشود 
سیم آخر ....... 

سالها ست 
دلم گرفته 
ازدنیا، 
از قفس، 
از زنجیر، 
از فراق، 
امروز هم دلم گرفته 
از رهایی، 
از پرواز، 
از این شب و روزهاکه نمی رسند به فردا 
هم قفس ، هم رهایی 
هم زنجیر،هم پرواز 
هم وصل و هم هجران 
می گویند
اینها دو روی یک سکه اند 
سکه ای سیمین 
همان، سیم آخر 
که در قمار زندگی 
صبورانه، 
با باور و اعتماد 
در نرد عشق طاق می زنند 
این سیم آخر، کلید فرداست 
به خود می گویم
کلید را بردار 
در را بگشای 
فردا آنسو تر است 
آن سوی این دربسته، 
کلید را بردار 
                                             شهریور 1391 

می گذرد... 
گفته بودی که چه زیبا وچه زشت 
روزها می گذرد 
آری آری 
به خدا در همه وقت 
لحظه ها می گذرد 
سختی غربت و تنهائی و هر به دری 
همره ناله شب سوز و دعا می گذرد 
سردی باد خزان و نفس پائیزی 
از گذرگاه بهاران به خدا می گذرد 
ناله سرد زمستان و تف تابستان 
باورم هست، که از پیش و قفا می گذرد 
                                                مرداد 1391 


نمیدانم تا کجا ؟ 
دور از لحظه های تلخ هجران 
جدای از شوق دیدارهای پنهان 
همچو مسافری، با چاروقهای خسته 
در کلبه چشمان تو آرام می گیرم 
تکیده و دلبسته 
رو به سوی سوسوی مشعل فردا 
بی باک و رها ……. 
نمیدانم تا کجا ؟ 
شاید، 
تا مشعل فردا.... 
                                              تابستان 1391 

 

از پس سطرهای دلتنگی

ورق بزن پرده دل را، فروغ دوران

که در لابلای رگهای سبز این صفحه ها

سرخی جوهر روزگار جاری است،

صدایم کن، از پس سطرهای دلتنگی

شاید، سر ستونی دیگر به یادگار بماند

2014/06/16   

 

آزمون نزدیک است

من خودم را خواندم

لای هر برگ وجودم،

لای هر جمله من،

چه فرو خورده غمی ، پنهان است

باز کن جلد مرا

تا تو هم حفظ کنی

جمله های غم جانکاه مرا

آزمون نزدیک است

آزمون نزدیک است

                            پکن - تابستان 2013

 

 

آفتاب زندگانیم

بر من بتاب که تابش ات نور زندگی است

وقتی به بالای سرم می نگرم

تو هستی، نورت و گرمایت،

به شوق نور بیشتر و گرمای برتر

شاخه هایم را به تو نثار می کنم

 قد می کشم،

بلندتر می شوم


 

تنومندتر،

به خود می نگرم


سایه ام وسیع تر می شود ، باز هم

شاخه هایم گسترده تر، میوه هایم شیرین تر

عابران راضی تر.....

آوای خوش تو گوشم را می نوازد

و من در دل می گویم

آفتاب زندگانیم


بتاب ،

تومی تابی هستی را بر من

و من به پاس این زندگانی

میوه میدهم ، یکبار در سال،

 

سایه می گسترانم

 

بلندتر،

 

می تابی تو،

من دست دراز می کنم به سویت


 

در افق نیلی ،
 

شاخه ام گره می خورد با تو

 من ذوب می شوم در تو


جدای از خاک و ریشه،
 

آنچه می ماند از من
 

پیوند است و گرمی

 

بتاب بر من ، بتاب

پکن

 ژوئیه 2013

 

       "اگر...."

اگر غم در دلی یک ذره باشد

همین یک ذره هم سنگین است

این نیست؟

اگر فرجام ما باشد غم  و درد

غریبی قصه ای  دیرین است

این نیست؟

اگر مجنون و لیلی ره ندانند

کتاب عشق بی آئین است

این نیست؟

اگر فرهاد از هجران بمیرد

سکوت تیشه کی شیرین است

این نیست؟

اگر عشقی درون دل نباشد

حریر سینه ها مشکین است

این نیست؟

اگرغم از دلی رسوا برآید

عروس حجله بی کابین است

این نیست؟

اگر ملکی شود بی عشق بر پا

تو گوئی پادشه مسکین است

این نیست........؟

فوریه 2014

 

 

اگر اینه ها بمانند

شاید، شاید خودم را ببخشم

و در سایه گلدسته ای دور

بر پیشانی عشقی رسوا

بوسه ای بزنم

و لبان تفتیده را به اب چشمه بسپارم

اما آب هم آرامم نمی کند ....

بنا ندارم بر شور بختی خود مویه کنم

اما طعم زهرآلود بی یاوری را

بر بالای قامت تکیده ام حس می کنم

ای کاش هرگز داغ بی کسی را نمی دیدم

من فقط اینه ای دارم

که او هم به من گوش نمی کند

باشد،

آن را نمی شکنم

اگر اینه ها بمانند ....

به گوش ها نیازی نیست

تا برایشان دلیلی ساز کنم

دلیلی که،

کمی هم حق با من است

مرداد و شهریور 1390

 

 

نمی گذارند ......


 آن سوی پنجره

 درخت ها می شکنند،

 فرو می ریزند،

و افق

خاکستری است،

هوای گرفته ی شهر

 آلوده است

تو را در میانه نمی بینم،

 من کور می شوم

 از ندیدن تو

ندیدن را

 همچو ندانستن

تابم نیست

باورکن،

من کر می شوم

 از نشنیدن تو

گنجشک ها نمی گذارند

تمام کنم حرفم را

دلم از جای کنده می شود

و
 آن سوی پنجره

درخت ها فرو می ریزند....

 

ای پیکر بی جان

از روزنه این مزار سرد

کوچ بی باور آرزوهایت را باورکن،

پرستوها، پروانه ها و فرشته ها

به پرواز درآمدند ......

ای در خود تکیده بی مقدار،

در قاب شکسته این مزار

باورکن؛

عشق بی بهانه سر می رسد

وفادارانه می جنگد

و

صادقانه پر می کشد

باور کن .......

 

باران، بی تاب ببار آبی به رویم

که آبرویم بی تاب غسل باران است

بارانی پر شتاب و بی حساب

با سیلاب،  به دریا می رسم

                            ژوئن 2013 - ماکائو

 

 

برای مادرم، آوریل 2013 -  دبی

پرواز

 مادری تنهاست

چشم براه فرزند تنهاترش

تنش سرد می شود

تاریک می شود چشمانش

آرام و بی صدا در سینه قرآن می خواند

مرگ موهايش را مي بافد

لبخندی می زند ، به دنیای فانی

و تخت بیماری ، وداع می کند با او

هنگام پرواز است

پرواز.......

 گوئی ، دیگر تنها نیست

تنهائی را برای فرزند تنهایش جا می گذارد

 

خدا هم گریه میکند

 

سلام مي دهم  فضاي خانه خيالي را

كسي نيست،

 اما خدا هست

آب نيست،

 اما سراب هست

بي تو اینجا چه می کنم؟

اینجا بی تو......

حالا كه تو نيستي،

  آب نيست

 و در خانه خيالي ام كسي منتظر نيست 

بيدار مي مانم در خيال

 خدا هم

در اندوه خانه خيالي من

 بیدار،

بامن گريه مي كند

 

 

خدای کیهانی

ای خدایان زمینی

خدای کیهانی را درخواب دیدم

می گفت :

کنار خانه من خانه ای بگیر

تابرایت قصه بگویم

شبها،

و شیر داغ بیاورم برایت

سحرها،

بی بهشت وجهنم

و دور از حساب و کتاب،

پرسیدم:

پس مردم ،

چرا تو را می پرستند؟

گفت :

آنها خود را می پرستند

تو،

همین نزدیکی ها

کنار خانه من

خانه ای بگیر

تا مرا ببینی روزها و شب ها

شاید یکی از این روزها در خلوت کوچکمان

فردوسی بسازیم، راست

و بهراسیم از جهنم ناراست

راستی،

راست می گفت این خدای کیهانی

مرداد 1390

 

 

خدایا چه کنم؟

همه جا آرام است

کوچه و کوه و شب و خانه من

همگی آرام اند

و چه غوغای عجیبی است درون دل من

او نه رام است و نه آرام ،

خدایا چه کنم؟

    *****

باید امشب سر دل را ببرم

و از این پنجره سبز سکوت

سر قربانی را

پای آرامش این شهر

به قربان ببرم

 

                      پکن – سپتامبر 2013

 

 

نور مژگان

خورشید مژگانت ای زن به بلندای آسمان است

طلوع کن از دروازه بهشت

چشمان بی رمق شهر

چشم انتظار طلوع توست

برخیز، ای وسوسه شور و مهر و شوق

بر خیز تا،

در ورای غبار این ابرهای بی ثمر

بارانی از نور مژگان تو بر شهر بتابد

این شهر قرن هاست  که تشنه است

سیرابش کن، سیراب ....

 

جانگ جیا جیه – جولای 2014

 

 

در روزگار صید کاسه ها

ای کاسبان شهر

کسبتان کم رونق باد

تا بازهم حصیر بافان شهر

درحسرت حصیری سبز

از ورای حصار شما،

در حسرت زندگی

به خلوت، جان ندهند

پکن - جون 2014

 

 

درد دلی با خدا

خدایا؛

باور داشتم تو را و امروز هم فکر می کنم که به تو باور دارم...

به من گفتند تو می سازی ما را، رقم می زنی سرنوشتمان را !

گفتند در پس هرغمی، شادمانی می دهی ما را !

گفتند  می آزمائی ما را، تا عطا کنی بر ما !

خدای خوب، 

گفتی به زندان زمین برو ، رفتم و خندیدم

زدی، رقصیدم، رماندی، دویدم

بر من سخت گرفتی، خندیدم و باز خندیدم

به گذار سخت کودکی ام  خندیدم و باز خندیدم

بالغ شدم در غم، خندیدم و باز خندیدم

نوجوان شدم با درد، خندیدم و باز خندیدم

مردی شدم در تنهایی و بی کسی، خندیدم و باز خندیدم

همسر شدم درغربتی سخت، خندیدم و باز خندیدم

تهمت ها دیدم ، هیچ نگفتم و باز هم خندیدم

بی آبروئی را به جان خریدم در ناباوری، خندیدم و باز خندیدم

بی خانمانی و تحقیر را تاب آوردم، خندیدم و باز خندیدم

سختی و مشقت را برایم رقم زدی، خندیدم و باز خندیدم

باور داشتم ، توهستی و یک روز خسته می شوی

خسته می شوی از آزارم ......

خدایا؛

خسته نشده ای هنوز؟

اما من خسته ام دیگر......

تو باز هم داری می زنی ، بزن

بزن، تا برقصم باز، اما دیگر نمی خندم برایت

مثل همیشه، می بندم دهانم را،

این بار،می گریم و می گریم 

می گریم و می گریم باز....

اما بگو خدا،

آزمودی مرا، چرا تمام نمی کنی ؟

غم دادی، باشد، چرا شادم نمی کنی؟

دوستم نداشتی؟ باشد، چرا می شکنی؟

شکستی مرا، چرا رحم نمی کنی؟

رحم نمی کنی؟ عیبی ندارد،

عدالت پیشه کن،

عدل ات نمی آید،تفضلی کن،

فضل ات نمی کشد، عطایم کن ....

باورکن من هم خسته ام و صبوری هم حدی دارد

جان من بس کن، باور کن دیگر نمی کشم

طاقتم طاق شده است،

خود دانی ، از ما گفتن بود.

دسامبر 2013 - پکن

 

 

   دل سر به هوا

 

در این شهر بی هوا

این دل سر به هوا

هوای تو را کرده،

توهم هوایش را داشته باش

وگرنه بی هوا، هوائی خواهد شد

هواخواه توست

 این دل سر به هوا،

هوایش را داشته باش ....

                                                                دسامبر 2013

 

 

ساحل غمدیده

بس که این ساحل غمدیده

به خود،

جزر پی در پی دید

خشک شد

 روز به روز

سخت شد

سال به سال

و

لب از لب نگشود

 

 

"سخن خدا با من"

 

گله کرده بودی از ما ، که خدا ، چرا چنینی؟

نه به ما نظر کنی تو نه که سختی ام ببینی

همه جا پر از بلا و همه سو ، پر از غریبی

دگر از تو من بریدم، تو اگر چه نازنینی

به کدام مذهبی تو ، به کدام مکتبی تو ؟

که طلب نکرده از ما ، سر راه می نشینی

تو اگر بنده مائی ، به  کجا چنین شتابان ؟

همه سو قدم گذاری ، که من آنم و تو اینی

تو مگر نگفته بودی که چو عشق سربر آرد

سر خود گرفته در بر، و به عشق ما  رهینی

تو که طاقتت تمام است و به کفر کرده باور

پر کاه بی نصیبی ، تو ، گرفتار زمینی

تو اگر که مبتلائی و ز جورها ، شکسته

نظری به سوی ماکن و بیا  به همنشینی

طلبی ز مهر ما کن ، قدمی به سوی مانه

که غبا ر اگر بشوئی، همه جا ، مر ا ببینی

سر خامه را رها کن، سرخود به سوی ما کن

سر خم بگیر و سرکش ، می ناب انگبینی

سخن خدای را من ، چو شنیدم از نهادم

به خود آمدم همان دم ، و چه حال نازنینی !

 

پکن - ژانویه 2014

 

 

سیم آخر .......

 

سالها ست

دلم گرفته

ازدنیا،
از قفس،
از زنجیر،
از فراق،

بازهم دلم گرفته
از رهایی،
از پرواز،
از این شب و روزهایی که نمی رسند به فردا
قفس ،

رهایی،
زنجیر،

 پرواز،
وصل ،

هجران،

می گویند:

اینها دو روی یک سکه اند
سکه ای سیمین

همان، سیم آخر

که در قمار زندگی

صبورانه،

با باور برد و باخت

در نرد عشق طاق می زنند

این سیم آخر،

کلید غصه هاست

به خود می گویم :

کلید را بردار
در را بگشای

فردا کمی آنسو تر است
آن سوی این دربسته،
کلید را بردار
                                                                                           

     شهریور 1391

 

 

صدا کن مرا 
صدایم کن ،

صدای تو اکسیر حیات است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای  حزن وتنهائی می روید

در بن بست این عصر خاموش ،
من از دیار غریبی فریاد می زنم،

آی آدم ها،

من از این کوچه و تمام کوهها، تنهاترم 
تو ، بیا،

بیا تابرایت بگویم، تنهایی من چه اندازه بی باور است

و تنهایی در بی صدائی

شبیخونی سخت بر مردی بی یاور است 

 

 

 

"عشق ما ابدی است"

تو عمیقی همچو اقیانوس

تو استواری همچو کوه

تو مقاومی چون کویر

و تو زنده ای بسان جنگل

با تو زندگی جاری است

با تو

 باور دارم عشق و دلداگی را

تو همانی

همیشه پویا و پابرجا

با من بمان که بودن ات

ماندنم را معنا می کند

با من بمان

با توانی به وسعت آسمان

وعشقی به عمق اقیانوس

من " تو را می ستایم"

ای میوه ممنوعه،

روحت را به روحم بسپار

من تو را دوباره زندگی خواهم کرد

 دستانت را روی شانه هایم بگذار

با من قدم بردار

پرواز نزدیک است

 

( تابستان 91)

 

 

" قصه شب های شهر بی کسی"

 

   وقتی از کار سخت روزانه خسته می شوی و به آپارتمان سخت و بی روح خود وارد می شوی، حس می کنی که اینجا " خانه بی کسی" است . دلت می خواهد کسی باشد که تمام شعر های دنیا را برایت بخواند و تو را در آغوش پر مهرش غوطه ور سازد، اما افسوس که غیر از دیوارهای سپید و سرد این اتاق ، با قاب های نقاشی خیره در چشمانت، هیچ چیز دیگری در کنارت نیست. گوئی اینجا تورا به خودت هم قرض نمی دهند، تو غرق در رویائی که، صدای کوبه بردر آپارتمان تو را از جای   می کند، می دانی که نگهبان ساختمان است، فقط او می تواند اینگونه در بزند. کار او همیشه در زدن و بهم  زدن آرامش توست. آری خودش است، همراه با لبخندی که دندان های نا مرتب و قهوه ای رنگ او را نمایان، ولی جذاب تر می کند.

  او امشب هم  برایت یک بطری آب معدنی آورده است. دلت می خواهد که بطری آب انقدر جا دار و عمیق بود که در آن شنا می کردی و سبکبال و رها از هر کسی ، خود را بدست موج های آن می سپردی و از این اتاق و قاب های زل زده دیوارش رها می شدی.

  پولی کف دست نگهبان می گذاری و بازهم  درخلسه شبانه فرو می روی . یادت می آید که آن سوی اقیانوس ها کسی با چشمانی نگران در انتظار توست . تو دوست داری با او و همه آرزوهایت، دست دردست، به دامان کوه و دشت بزنی. می دانی که امروز حس و حال خانه رفتن نداشتی، اما کجا می توان رفت در شهری که کسی منتظرت نیست. کاش کوهی این نزدیکی ها بود که می شد به آن پناه ببری و نوازش نسیم را بر گونه ات حس کنی. نسیمی آرام و بی صدا ، درست مثل بی صدائی عشق ، و نوازشگر، درست مثل همگام مهربان و بی همتای تو، امان از اینهمه صبوری وانتظاردر پهنه شهر بی کسی، فغان از این همه فریاد در سکوت خلوتکده دل، داد از بیداد چرخ روزگار.....

 

  باید صبر کنی تا پگاه، صبح فردا، باز شفق می زند و تو با صدای گنجشکان و سوت قطار این نزدیکی ها بیدار   می شوی و زندگی و فرار شروع می شود و تکرار آغاز می گردد.

  ای کاش در مزرعه ای دور،  یک خانه چوبی با یک شومینه و پنجره ای به سوی درختان بید مجنون و سپیدار های بلند در انتظارت بود. آنوقت به درختان  می گفتی شما مجنون تر هستید یا من؟ چه کسی می داند؟ شاید هردو و شاید هم کسی آن سوی اقیانوس ها.

 دلم می خواهد، اصلا شب نشود که بازهم با قاب های تنها تراز خودم، تنها نشوم، کاش ...

 

جنوب شرق آسیا، ژوئن 2014

 

 

 

 

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت کردند

و چون دریا  آرام شد ..

خود را اسیر صیاد یافتند  !

در تلاطم های  زندگی حکمتی نهفته است

از خدا  بخواهیم دلـمان آرام باشد

نه

اطرافمان !!!

 

 

 

می گذرد...

گفته بودی که چه زیبا وچه زشت

روزها می گذرد

آری آری

به خدا راحت و سخت

لحظه ها می گذرد

سختی غربت و تنهائی و هر به دری

همره ناله شب سوز و دعا می گذرد

سردی باد خزان و نفس پائیزی

از گذرگاه بهاران

به خدا می گذرد

ناله سرد زمستان و تف تابستان

باورم هست، که از پیش و قفا می گذرد

مرداد 1391

 

 

نگاهت ای مرد

به بلندای قامت آسمان است

دور و غریب ....

کاش، روزی با باران و برف به زمین باز می آمدی

تا از هرم نگاهت

دلهای سخت،

سردی خود را وا نهند

ای مرد ،

آن دورها

زمین به بارش نگاهت محتاج است

ببار براین دشت بی رمق

ببار ......

جانگ جیا جیه - چین، جولای 2014

 

 

 

  نمیدانم تا کجا ؟

دور از لحظه های تلخ هجران

به شوق دیدارهای پنهان

همچو مسافری، با چاروقهای خسته

در کلبه چشمان تو آرام می گیرم

تکیده  و دلبسته

بی باک و رها

نمیدانم تا کجا ؟

شاید،

تا همین صبح فردا....

تابستان